أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

94

تجارب الأمم ( فارسى )

و خطر كردن باز بدارد . خوش خوى باش تا پندارها با تو پاك ماند ، چندان خوش مزى كه ياران ميان‌پايه‌ات را ياراى چنان زيستن نباشد . بدان كه خودخواهى با دوستى ، و برابرى با دشمنى گرد نيايد . بدان كه اگر بنده را بخرند ، بنده ، نه از خواسته ، كه از خوى خداوند خويش پرسد . » [ 39 ] اسكندر در آن روزها كه با دارا نبرد مىكرد ، چون ساز و برگ و شمارهء سپاه وى بديد ، از آغاز از رزم بهراسيد و دارا را به آشتى خواند . دارا پيشنهاد اسكندر را با ياران در ميان نهاد . ليك ، ياران كه با وى راست نبودند و دل با وى بد داشتند ، از يك سو ، جنگ را به چشم او زيور دادند و از ديگر سو ، به اسكندر نامه نوشتند و او را بر دارا به آز افكندند . پادشاهى دارا چهارده سال بپاييد . اسكندر دژهاى ايران و آتشكده‌ها را ويران ساخت و هير بدان را بكشت و نامه‌هاى هيربدان و دفترهاى دارا را بسوزانيد . به آموزگار و وزير خود ارسطو همچنين نوشت : - « در ايران شهر [ 1 ] مردانى بينم با رايى استوار و رويى خوش كه فزون بر اين ، از برش و دلاورى نيز برخوردارند . پيكر و اندام‌شان چنان است كه اگر از آن آگاه بودم به جنگ‌شان نمىرفتم . پيروزى من بر ايشان از بخت خوش و پيش آمد نيك بوده است . اگر از ايران بكوچم ، از شورش ايشان آسوده نباشم و تا نابود نشوند آرام نگيرم . [ 2 ] » ارسطو در پاسخ اسكندر نوشت : - « نامه‌اى را كه دربارهء مردان پارس نوشته‌اى دريافتم . كشتن ايشان تباهى در زمين است . اگر بكشىشان ، آن خاك همانندشان را دوباره بروياند كه خاك بابل چنين مردان را كه خردمند و نيك راى و خوش‌اندام باشند بپرورد ، مردانى كه

--> [ ( 1 ) ] در متن نيز « ايران شهر » آمده است . [ ( 2 ) ] نگاه كنيد به پانوشت 1 در صفحه 90